|
* BACK WATER * - - Back Water - -
| ||
|
درست همان جا که ایستاده ای دیشب ، پرنده ای ، پرواز کرد ... و تو ، امروز ... محمد علی نژاد " م . سکوت "
[ پنجشنبه 1391/02/07 ] [ 8:34 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
می رقصد درون ابر ، آشفته می شود ... دخترک ، برای بوسه ی فردا ... محمد علی نژاد " م. سکوت "
[ پنجشنبه 1391/02/07 ] [ 8:27 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
این جا ستاره ها ، تکرار قلب های در هم شکسته اند ... محمد علی نژاد " م. سکوت " [ پنجشنبه 1391/02/07 ] [ 8:22 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
يك پنجره برای ديدن يك پنجره برای شنيدن يك پنجره كه مثل حلقه چاهی در انتهای خود به قلب زمين می رسد و باز می شود بسوی وسعت اين مهربانی مكرر آبی رنگ يك پنجره كه دست های كوچك تنهايی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های كريم سرشار مي كند . و می شود از آنجا خورشيد را به غربت گل های شمعدانی مهمان كرد يك پنجره برای من كافيست
[ چهارشنبه 1391/02/06 ] [ 0:56 قبل از ظهر ] [ م. سکوت ]
[ پنجشنبه 1391/01/17 ] [ 3:41 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
تنت را پشت این عریانی شب های بی پایان کنار تن برهنه مردگانِ لحظه ای احساس چرا ؟! ... تا چند ؟! ... کدامین عشق ؟! بیا تکرار مرده لحظه هایت را، همین جا ، زیر باران ، بر زمین بسپار ... محمد علی نژاد " م. سکوت "
[ پنجشنبه 1390/12/25 ] [ 11:32 قبل از ظهر ] [ م. سکوت ]
هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز این آسمان غمزده غرق ستاره هاست . . .
[ یکشنبه 1390/11/09 ] [ 10:33 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
[ پنجشنبه 1390/09/24 ] [ 10:39 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
باران در گوشه ی چشمانت رقم می خورد تو ، در انعکاس کدامین واژه هابه تماشا ایستاده ای ؟ !!! " م. سکوت "
[ سه شنبه 1390/09/22 ] [ 9:51 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
همین یک چتر مانده است
در این ته مانده ی شب بارانی دیگر هیچ کس تنهایی نمناکش را به دوش نمی کشد
[ سه شنبه 1390/09/08 ] [ 8:51 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
کم کم
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت. اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند ... و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند . و شکستهایت را خواهی پذیرفت سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری . بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد . و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی … که محکم هستی … که خیلی می ارزی . و می آموزی و می آموزی با هر خداحافظی یاد میگیری [ پنجشنبه 1390/07/07 ] [ 9:51 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
در تمامِ شب چراغی نيست .
در تمامِ شهر نيست يک فرياد . ای خداوندانِ خوفانگيزِ شبپيمانِ ظلمتدوست !
تا نه من فانوسِ شيطان را بياويزم
در رواقِ هر شکنجهگاهِ پنهانییِ اين فردوسِ ظلمآيين ،
تا نه اين شبهایِ بیپايانِ جاويدانِ افسون پايهتان را من
به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانیتر کنم نفرين ،
ــ ظلمتآبادِ بهشتِ گندِتان را در به رویِ من
بازنگشاييد !
در تمامِ شب چراغی نيست
در تمامِ روز
نيست يک فرياد .
چون شبانِ بیستاره قلبِ من تنهاست .
تا ندانند از چه میسوزم من، از نخوت زبانام در دهان بستهست .
راهِ من پيداست
پایِ من خستهست .
پهلوانی خسته را مانم که میگويد سرودِ کهنهیِ فتحی قديمی را .
ادامه مطلب [ چهارشنبه 1390/07/06 ] [ 5:49 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
زندگی را صف می بندی ! عشق را قافيه ! چه نظم عجيبی است گمشدگی انسان ... وقتی دنبال واژه ها راه می افتي ، تا احساست را كمی ، فقط كمی ، شبيه باران بگويی ! حالا برو دنیایت را جار بزن ، فرياد كن ، برو شبيه كسی باش كه نمی خواهی ... ابن جا ، تنها خودت را داری ... !!!
" م. سكوت " [ دوشنبه 1390/05/24 ] [ 6:2 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
دیـشـب گـرسـنـه بـود دخـتـری کـه مُـرد ... چـه آسـان بـه خـاک پـس دادیـمـش ؛ ... و هـمـسـایـه اش ، زیـارتـش قـبـول ... دیـشـب از سـفـر رسـیـد ... مـکـه رفـتـه بـود ! [ شنبه 1390/05/22 ] [ 0:30 قبل از ظهر ] [ م. سکوت ]
زن شصت ساله است . بزرگترین عشق زندگی اش را تجربه می کند . دست در دست مرد دلبندش قدم می زند ، مرد دلبندش می گوید : موهای تو مثل رشته های مروارید . . . بچه های زن می گویند : پیر خرفت ... !!! " آنا سوییر " [ پنجشنبه 1390/04/30 ] [ 4:38 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
بر او ببخشایید بر او که گاه گاه پیوند دردناک وجودش را با آب های راکد و حفره های خالی از یاد می برد و ابلهانه می پندارد که حق زیستن دارد بر او ببخشایید بر خشم بی تفاوت یک تصویر که آرزوی دوردست تحرک در دیدگان کاغذیش آب میشود بر او ببخشایید بر او که در سراسر تابوتش جریان سرخ ماه گذر دارد و عطر های منقلب شب خواب هزار ساله اندامش را آشفته میکند بر او ببخشایید بر او که از درون متلاشیست اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد و گیسوان بیهده اش نومیدوار از نفوذ نفسهای عشق می لرزد ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی ای همدمان پنجره های گشوده در باران بر او ببخشایید بر او ببخشایید زیرا که مسحور است زیرا که ریشه های هستی بارآور شماست در خاکهای غربت او نقب می زنند و قلب زود باور او را با ضربه های موذی حسرت در کنج سینه اش متورم می سازند " فروغ فرخزاد " [ پنجشنبه 1390/04/30 ] [ 0:0 قبل از ظهر ] [ م. سکوت ]
و من اکنون هزاران بار در انتظار بودنت شاید ،
" م . سکوت " [ شنبه 1390/04/18 ] [ 1:37 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
بر سنگ قبر کشیشی در سن پترزبورگ چنین نوشته شده بود : " آن هنگام که جوان بودم و فارغ از همه چیز و تخیّلم مرز و محدوده ای نمی شناخت، در سر آرزوی تغییر دنیا را می پروراندم. بزرگتر و خردمندتر که شدم دریافتم جهان تغییرناپذیر است، پس افق اندیشه ام را محدودتر کردم و بر آن شدم تا تنها کشورم را تغییر دهم. اما این هم عملی نبود . پس از سال ها زندگی و تجربه، آخرین تلاش ناامیدانه خود را صرف تغییر
خانواده ام کردم. اما افسوس آنها نیز که نزدیکترین کسان به من بودند تغییر
نکردند . [ جمعه 1390/03/13 ] [ 11:9 قبل از ظهر ] [ م. سکوت ]
شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی ، تو را با لهجه گلهای نيلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوات ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بين گلهايی که در تنهايی ام روييد با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی
دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی
و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم
تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم
همين بود آخرين حرفت ! ادامه مطلب [ چهارشنبه 1390/02/28 ] [ 11:47 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
در درون هر یک از ما صدایی است ، که واقعیت را می گوید ...
[ شنبه 1390/02/24 ] [ 2:37 قبل از ظهر ] [ م. سکوت ]
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت ---------------------------------- چه غریب ماندی ای دل ! ====== [ جمعه 1390/02/23 ] [ 2:32 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
پر از خالی بودن ، پر از ... وقتی صدای باد می آید ... وقتی لحظه های بارانیم تردید می شود ! من ، جایی ، میان خاک خورده خاطراتت دفن می شوم ... !!! " م .سکوت " [ جمعه 1390/02/16 ] [ 2:44 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
[ پنجشنبه 1390/01/25 ] [ 1:42 قبل از ظهر ] [ م. سکوت ]
باد می وزد … میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی تصمیم با تو است . . .
[ پنجشنبه 1390/01/11 ] [ 8:4 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
تـرا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم چـرا بـيـهـوده می گـويی دل چـون آهـنـی دارم نمـی دانی نمی دانی که من جز چشم افسونگر در ايـن جـام لبـانـم بـاده ی مـرد افـــکنی دارم. چــرا بـيـهوده می کوشی که بگريزی ز آغوشم از ايـن سوزنده تر هرگز نخواهی يافت آغوشی نــمی تــــرسـی؟ ... کـــه بـنـويـسنـد نـامت را بـه سنـگ تيره ی گوری شب غمناک خاموشی بيـا دنيا نــمی ارزد به اين پرهيز و اين دوری فـدای لحظه ای شـادی کن اين رويای هستی را لـبـت را بـر لـبـم بـگـذار کـز ايـن ساغر پر می چنان مستـت کـنم تا خود بدانی قــدر مستی را تو را افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم که سر تا پا به سوز خواهشی بيمار می سوزی دروغ است اين اگر پس آن دو چشم راز گويت را چــرا هـر لحظه بـر چـشم مـن ديوانه می دوزی؟
[ دوشنبه 1389/11/25 ] [ 10:54 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
آری ، آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
" فروغ فرخ زاد " [ جمعه 1389/06/05 ] [ 9:54 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
نگاه مردم این جا اسیر رنگ و لعاب است ، تو ساده ای و سپیدی ، بدون نقش و نگاری هزار بار نگفتم که ای عزیز مبادا ، خدا نکرده خودت را به دست من بسپاری ؟! [ جمعه 1389/06/05 ] [ 9:53 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
وقتی سکوت می کنی ، واژه های در هم رفته ی نگاهت، گویا می شود ! ساده بگویم: زیر باران که باشی ، دوستت دارم !!! دیریست طعم دیگری می دهد، اشک هایت !
وقتی سکوت می کنی ، به شماره می افتد ، لحظه های بودنت . و من ...
وقتی که نیستی ... !!!
" م .سکوت "
=============== *** ================== می خوام از دوست خوبم جلال ارمغان تشکر کنم. مدت ها بود دست به قلم نبرده بودم، اما امروز من و تو حال و هوای خاصی برد که نوشته ی بالاست . نوشته ای که فقط سعی کردم بنویسم و به ترکیبات و محدوده ی ادبی و ... کار نگیرم. چون نیازه بعضی وقت ها فقط بنویسی . همین ...
[ یکشنبه 1389/05/17 ] [ 3:55 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
تمام شب کنار برج ها منتظر می مانم صندلی های شکسته از آن من نیستند اگر آهسته صدایت می زنم ، نمی خواهم ستاره ها بریزند آخر سقفی ندارم که زیر آن ، دست هایت را بگیرم و گریه کنم ...
[ دوشنبه 1388/08/04 ] [ 1:21 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟ از كجا ، وز كه خبر آوردی ؟ خوش خبر باشی ، امّا ، امّا گرد بام و در من بی ثمر می گردی . انتظار خبری نيست مرا نه ز ياری نه ز ديّارو دياری - باری ، برو آن جا كه بود چشمی و گوشی با كس ، برو آن جا كه ترا منتظرند . قاصدك ! در دلِ من همه كورند و كرند .
" م . امید "
[ یکشنبه 1388/07/05 ] [ 2:22 بعد از ظهر ] [ م. سکوت ]
|
||
| [ Weblog Themes By : Back Water] | ||